الله اکبر...خامنه ای رهبر


این روزها و شبها حس و حال عجیبی دارم...


درون سینه ام دردی ست خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود...نمی دانم چه میخواهم بگویم

اینجا هستم ولی انگار اینجا نیستم...اصلا انگار نیستم...

دلم  و ذهنم رو تا این اندازه افسار گسیخته!! ندیده بودم....مدام پر میزنه...مدام....

ذهن آلوده به گناه و معصیتم مدام تو آسمون کربلای عشق ارباب پر میزنه...

مرغ باغ ملکوتم به حرم آمده ام....

رشته افکارم دیگه دست خودم نیست...

یکی دو شب پیش، بعد از جلسه هیئت، همراه برادر و مادرم،داشتیم میومدیم سمت خونه...

برادرم قد رشیدی داره...چارشونه ست...اون جلوی مادرم راه میرف و من پشت سر مادر...

برای چند لحظه با برادر گرم صحبت شدم...هر دو از مادر جلو زدیم

کوچه سرد و تاریک بود...

صدای چنتا جوون توجه منو به خودش جلب کرد.

سه چهار تا...فقط سه چهار تا جوون...نه هزاران هزار!!.....سه چهار تا جوون که فقط یکم وضع ظاهریشون درست نبود....سه چهار تا جوون که بچه شیعه بودن، که سلاح نداشتن..که حرامی نبودند...که وحشی نبودند..که چشم هیز نداشتند..که ....

حرفم رو با برادر نیمه کاره گذاشتم...اومدم پشت سر مادرم.....
غیرتی شده بودم انگار........

غیرت...

رشته افکارم دست خودم نبود...

پریشان واژه ای آشفته آهنگ به ذهنم میتراود گیج و گمراه...


کلمات، لحظه ها، ناله ها....

زینب...عباس...غیرت...حرامی ها....و مثل همیشه اشک!

.

.

.

دارم تلویزیون میبینم...

سریالی کمی تا قسمتی بی ربط به محرم!

 بچه ای با اضطراب...اضطراب....اضطراب....عمه اش را صدا میکند...


عمه...عمه....عمه...بابا...عمه بدو بابا...


زن....عمه.....چادری بر سر دارد...شتابان میدود....

میدود...


او میدوید و.....

 

دل خود نزد هر که نهم باز پس آرد...

کس تاب نگه داری دیوانه ندارد...


این نوشته بیچاره مان کرده :


برای این دل دیوانه دعا کنید

جنبه اش را ندارم...


یا علی مددی...


نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  |