الله اکبر...خامنه ای رهبر

به نام خالق اشک...


اهل عشیره ی غمم

دیوونه ی محرمم

ناز میکنم به جبرئیل
جاروکش این حرمم
ای که به عالم شدی رشک
یه کاری کن ای شه اشک
یا کفتر حرم بشم
یا ماهی میدون مشک
شب جنون عشقت بی منتهاست
چایی روضه ت، اشک فرشته هاست
محرما اذون صحن و سرات
نوای حی علی کرب و بلاست


نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک 


به عشق ساقی و مشک و به نام خالق اشک

به یاد قطره قطره گریه کردن های یک مشک


کلمه سالگرد کلمه جالبی است...

سالگرد وقوع هر اتفاق، یک معنایش این است که سال و روزگار میگردد و هزار و یک چرخ میزند تا دوباره عقربه زمان همان اتفاق را نشان بدهد.

اما به نظر من(ای کاش عادت داشتم بگویم "بنده "به جای "من") سالگرد یعنی باید در آن یک سال بگردی!

باید از صندوقچه عمرت، پوشه و پرونده آن اتفاق را برداری و زیر و رویش کنی...باید بگردی!

دنبال من!!!..... دنبال او...

"من" هایش را برداری و  هر چه ماند می شود  نتیجه یک سال عمر آن اتفاق!


فردا اشک فرشته های من، دو ساله می شود...

دو سال..دو بخش است...دو.....سال....

سال یعنی که از ماه و روز و ساعت و دقیقه بیشتر است!

و دو یعنی که از یک بیشتر است!!

یعنی نویسنده (نگارنده،صاحب،مدیر یا هر چیز دیگری!!) اش  تازه کار نیست!...یعنی بهانه نمی تواند بیاورد که سال اولم بود!

یعنی حجت بر او تمام است...یعنی اگر یــــــک سال ش را هم ندید بگیریم باید یـــــــــــــــــــک سال دوم را جواب بدهد که چه کرده و چه نکرده...چه گفته و چه نگفته...


فردا اشک فرشته های من، دو ساله می شود و مشکل هم همین است!!...من...

اشک فرشته هایی که دو سال فرصت داشتم اشک فرشته های او بشود که نشــ...(اقرار به کمکاری جرئت میخواهد که نــــ...)


زیر و رو کردن پرونده اعمال غالباً (طبق شنیده ها و تجربه!) سه نتیجه در پی دارد:

1- به این نتیجه می رسی که کارت درست بوده و بر همان منوال سال گذشته ات ادامه می دهی.

2- به این نتیجه می رسی که سمت و سوی حرکتت درست بوده و فقط باید قدری اصلاحش کنی.

3- به این نتیجه می رسی که راه را اشتباه آمدی و باید از پایه! هدف و مسیرت را عوض کنی.



همه این حرفها را نوشتم و کلی حرف هم ناننوشته رها کردم که بگویم این آخرین پست اشک فرشته هاست

اشک فرشته ها باقی می ماند!

نه بر سرور بلاگفا لزوماً!!...که خود بلاگفا هم بقایش نسبی ست!

آن اندازه اشکی که بی من بر صفحه این کاغذ مجازی چکیده، باقی میماند و باقی بر فناست!!

آن اشک ها باقی می ماند چون بر صفحه دلها نشسته است.


حرف آخر؛ یک کلام

حلالمان کنید والسلام!


یا علی مددی...

بعد نوشت:

......................ادامه مطلب رو هم خواستید بخونید.............................



ادامه مطلب
نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 



هر شب که انتظار فرج میبرم به روز...

شرمنده ام که بی تو نفس می کشم هنـــــــــــــــــوز


اللهم عجل...

نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 



همه سخنرانی علوی گونه و لبریز اقتدارت یک طرف، بغض صدایت وقتی باز هم از مصطفای شهیدت گفتی یک طرف


فدای مظلومیتت مولای مقتدر من!



راستی چرا وقتی عربی هم حرف میزنی آفتاب کلامت جانمان را گرم میکند؟

تا به حال بهمن را اینقدر گرم ندیده بودم!


اینکه یک نفر امام جماعت جهان! باشد را درک نمیکردم قبل ها!

از لابلای حرفهایت بوی ظهور می آید...


خوش به حال آنان که میبینند آن زمان را...

ما که دلمان خوش است به این مدل کوچک شده ظهور...


یا علی مددی...




نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 


زائر کوی حسین گشته دل و جان ما

بسته به موی حسین حال پریشان ما

دلخوشی عاشقان روضه ی خون  خدا

جنت ما هیئت است قبله ما کربلا


مولایم اربابم یا حسین(ع)

از عشقت بی تابم یا حسین(ع)


فریاد هل من ناصرت در یاد ماست

یا لیتنا کنا معک فریاد ماست


در پی روح خدا سوی خدا می رویم

همچو شهیدان سوی کرب و بلا می رویم



جان و دل عاشقان نذر رضای ولی

نذر علمدار عشق؛ حضرت سید علی(روحی فداه)


همراز گلهای پرپرم

سرباز گمنام رهبرم


آخر شهیدم میکند عشق ولی

چشم منو فرمان تو ، سید علی(روحی فداه)


آتش هجرت زده شعله به دلهایمان

صاحب این دل تویی حضرت صاحب زمان

میرسی و میرود سوز غم از سینه ها

میرسی و میبری غربت آدینه را


یا مهدی! یا مولا!... العجل

آقا یابن الزهرا!.... العجل


التماس دعا

یا علی مددی



نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 




دلم تنگ است...

برای خیلی ها...

برای خیلی جاها...

برای خیلی صداها...

برای خیلی چیزها...

خیلی...

خیلی...

خیلی...

دلم خیلی تنگ است...


دلمان را دعا کنید

یا علی مددی...


نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 





60 روز پیش با صدای زنگ قافله از خواب غفلت بیدار شدیم (؟)

سیاهی دلمان را زیر پیراهن سیاه ارباب پنهان کردیم شاید..شاید...قدری سیاهی اش تقلیل یابد...


بعد از دو ماه...

انقدر زمینی شده ایم که حضور مادر آسمانی مان را که برای  درآوردن رخت سیاه عزایمان آمده

حس نمیکنیم.


انقدر سنگ شده بود این دل، که اشک بر حسین فاطمه هم کاملا نرمش نکرده!!...وای بر تو ای دل!


این روزها برخی هنوز دلشان رو به گنبد خضرای محمد(ص) است و برخی محو گنبد طلایی موسی الرضا(ع) و برخی مات غربت بقیع...برخی تبریک ربیع بر لب دارند و برخی....


برخی گوش دلشان صدای دیگری می شنود...


شاید با این صدا دیگر از خواب غفلت بیرون بیایند


صدای " در زدن "...

نه!...لگد زدن به در...

فریاد زدن...

صدای...

گویا جماعتی برای بیعت گرفتن آمده اند...


این دل سیاه تنها باید فاصله محرم تا فاطمیه را دوام بیاورد...

اشک فاطمیه چیز دیگری است...


یا علی مددی...



نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 



من شش دهه برای حسینت گریستم

تا اشک غم برای تو جاری کنم حسن(ع)

حتی نوادگان تو صاحب حرم شدند...

باید برای قبر تو کاری کنم حسن(ع)


چقدر آخر این ماه، سخت و سنگین است

و آسمان و زمین بی قرار و غمگین است

بزرگتر ز غم مجتبی(ع) و داغ رضا(ع)؛

وداع فاطمه(س) و خاتم النبییین است


التماس دعا

یا علی مددی


نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 



کرب و بلا مبر ز یادم

                              جوونیم ُ پای تو دادم

از ما که گذشت؛ اما غمم همینه

                             الهی هیچکس داغ حرمت نبینه

شب ِ چشام به شور و شِینه

                            شبای بین الحرمینه

بر مشام جان میرسه بوی حرم

                           ترسم به قلبم ماند آرزوی حرم

چشام شده ز گریه بی سو

                            مأمور قبض روح من کو...!؟

به ملک مرگم بگو داغ نذاره

                            همراه خودش عکس شیش گوشه رو بیاره

که گفته باشم حرف خود زین دم:

                                                    حرم ندیده؛ من جون نمیدم



نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 


اگر همین امروز بهتون بگن که فقط چند ماه دیگه زنده اید چیکار می کنید؟


نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 


وظیفه وبلاگ نویس ارزشی این است که بنویسید...در وبلاگش بنویسد!

از هر آنچه که باید بنویسد، بنویسد.

سنگ هم ببارد از بلاگفا!! باید بنویسد.

از ارزشها...

از وقایع، از اتفاقات، از عکس هایی که دنیا دنیا حرف دارند برای گفتن، از شهدا، از امام شهدا،از جنگ، از بصیرت از حسین(ع)...از..از...از....


اما یک وبلاگ نویس هم آدم است!!!!

چشم دارد...گوش دارد...

چشمی که میبیند...گوشی که میشنود...

وبلاگ نویس هم دل دارد...

دلی که گاهی مبتلا می شود به بهت...

چشم..گوش...دل....و دست آخر، دست!

چشم وبلاگ نویس چهره خندان مردی از نسل خودش! را میبیند که میخندد

مبهوت است که این کیست؟!

گوشش میشنود از زبان آرام دلها : « مصطفای شهید » 


دل مبهوت این صداکردن دلبر است...مصطفای شهید...مصطفای شهید....


دست عاجز میشود از نوشتن...

و خدا را صدهزار بار شکر میکند که ســــــکوت را آفرید.


 سکوتی که مجال فکر کردن داده به وبلاگ نویس!

سکوتی که اگر نبود شاید هرگز تفاوت طنین « مصطفای شهید» را متوجه نمیشد

سکوتی که اگر نبود فاصله خودش با هم نسلش را درک نمیکرد...


سکوتی که...


چه خوب سکوتی بود...

بعد از این سکوت دیگر خوب میداند امامش چه میخواهد...


در این سکوت فقط صدای دلربای امام  جریان دارد:


مصطفای شهید...مصطفای شهید


یا علی مددی


پی نوشت:

این روزشمار پائین وبلاگ هم دست از سر دل ما برنمی دارد!!!

هنوز نرفته دلم تنگ محرم شده

305 روز تا محرم!!!!



نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 



شهید علیرضا خاکپور از سرداران شهید «لشکر پنج نصر خراسان»

در دفترچه خاطراتش آورده است:

منطقه ای چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی تل خاکی نشست، بروبر نگاهم می کرد. به یکی از بچه ها که کنارم نشسته بود، گفتم: این گنجشک گرسنه است.

بلند شدم چند دانه نان خشک شده را بردم یک متری اش، ریختم و برگشتم.

نخورد. یکی از بچه ها سنگی به طرفش پرتاب کرد که، گنجشکک من، برو خمپاره می خوری ها، پرید. چرخی زد و دوباره برگشت، همان نقطه نشست.

یکی دیگر از بچه ها سنگی دیگر برداشت، به طرفش پرتاب کرد.
پرید و رفت، چند لحظه بعد، باز دوباره برگشت. همان نقطه نشست.

پریدم داخل سنگر، گفتم: بچه ها سر نیزه، یکی بیلچه آورد، یکی با سر نیزه، زدیم به زمین، چند لحظه بعد، پوتین خون گرفته ائی، پیدا شد، بیشتر کندیم....

نامرد دشمن، چهل و هشت شهید مظلوم بسیجی را یک جا روی هم دفن کرده بودند.

 

نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 





.
.
.
آقا نگاهتان به گِلم روح داده است
تاثیر چشمهای شما فوق العاده است

.
.
.



نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 




من مثل پرهای عَلَم...

                       من مثل پرچم حرم...

                                                          سر تا پا وقف تو شدم....

وقف تو شدم؟!!!!!


مــــــحــــــــــــر م تـــــــــــــــــــــــــــــمــــــــا........


نه محرم تا ابد باقیست...

تا ابد...


یا علی مددی...



نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  | 

 

شهادت امام غریبم علی ابن الحسین(ع)،.سجاد(ع)...به روایتی

نمیدانم چرا نام سجاد شب و روزم را غرق درد میکند...و این شب های پر درد، تمام شدنی نیست تا او نیاید....

تمام شدنی نیست حتی اگر به بلندای شب یلدایتان!! باشد.

 

سجاد بوی حسین میدهد...بیشتر بوی زینب.....

آقا! در میان مواقفى كه بر شما گذشت ، از كربلا، از كوفه ، از بین راه ، از كوفه تا شام ، از شام تا مدینه ، كجا از همه جا بیشتر بر شما سخت گذشت ؟

 

سه بار گفتی آقای من...سه بار...

اما پژواک ای صدای پر از دردت سالهاست این دل آلوده ام را میلرزاند...

 

الشام ، الشام ، الشام ....

 

 

  شام....سرزمین درد

 

اینجا شرار ناله، آتش بر فلک زد

اینجا عدو بر زخم پیغمبر نمک زد

ازمدخل این شهر تا کنج خرابه...

دشمن میان کوچه زینب را....

اینجا سر راه اسیران ایستادند

اینجا به زین العابدین دشنام دادند

 

اینجا زدند آل علی را ظالمانه

شد بسته بر یک ریسمان، ده نازدانه

با دست بسته کودکی نقش زمین شد

برداشتند اورا ولی با تازیانه

اینجا به نوک نیزه ها هجده قمر بود

خورشید زهرا(س) جلوه گر از تشت زر بود

اینجا عدو ظلم و ستم همواره کرده

با چوب، زخم باز دل را چاره کرده

زینب که صبر از صبر او میبود  حیران...

بر پای تشت زر گریبان پاره کرده

 

او با لب خونین دم از محبوب میزد

دشمن به پاسخ بر لبانش.....

 

ای دل! بسوز ....

      ای اشک! خون شو.....  بر زمین ریز

 

                                               بازار شام و زینب کبری که دیده؟

ویرانه و ماه جهان آرا که دیده؟

بزم شراب و دختر زهرا که دیده؟

 

 

التماس دعا

یا علی مددی


یلدا نوشت:


حال و هوای منتظرانت دگر نشد

یلدای عمرمان به قدومت سحر نشد

چندین هزارچله ی غمبار طی شد و...

پیکی نیامد و خبری از خبر نشد


در نای خشک مرثیه خوان، نا نمانده است

طفلی برای زینب کبری نمانده است

باید به جای حافظ و سعدی لهوف خواند

دیگر برای ما شب یلدا نمانده است


تمام ما که ز پروانه ها نشان داریم

برای سینه زدن تا سحر توان داریم

هزار شکر خدا را که در شب یلدا

برای گریه کمی بیشتر زمان داریم


یا علی مددی...


نوشته شده توسط حنیف در ساعت  | لینک  |